چند پند
- دنیا نه فقط با اقدامات بزرگ و قدرتمندانه قهرمانان، بلکه با کارهای کوچک اما صادقانه کارگران پیشرفت می کند.
- انسان موفق کسی است که قادر است با آجرهایی که دیگران به سویش پرتاب میکنند، پایه و بنیادی محکم و استوار برای خود بسازد.
- انسانهای سطحی به شانس اعتقاد دارند. انسان های قدرتمند به علت و معلول معتقدند.
- این آزمایش نهایی یک انسان باشخصیت است: احترام او برای افرادی که هیچ ارزشی برای او ندارند.
- انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند كه خیال میكند دیگران را فریب داده است.
- افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.
- انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند.
- خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.
"شكسپير"
شام آخر
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا چهره اي نيافته بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
"
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق محبت فرو گذاشت
يا او به شاهراه حقيقت گذر نكرد
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به من چو نسيم سحر نكرد
گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم
در سنگ خاره قطره باران اثر نكرد
هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من
كاري كه كرد ديده من بي بصر نكرد
در حيرتم كه بهر چه شد همدم رقيب
خر مهره هيچكس چو قرين گهر نكرد
من آن شب بگفتم
به زير لب همان اسم اعظم
كه جبريل هم گفت در گوش احمد
سحرگاه ديدم خدا را.
بديدم خدا را به هر آيه اي از كتابش
كشيدم دامان او را
به دست نيازم
در انديشه بودم كه اكنون
چرا رنج بينم
چرا اشك ريزم
چرا آه من بي جواب است؟
تو گفتي بخوان تا كنم من اجابت
كجا من نخواندم؟
كجا مهر تو از دل من برون شد
جوابم همين بود؟
كه يار از برم رفت؟
كه او بي وفا شد
پي مهر تازه
پي روي زيبا
پي عشق برتر
پي زندگي...
پي هر چه او هر دم از زندگي خواست
برفت از كنارم.
نباشد در انديشه من سر او
نباشد به جز مهر او در دل من
بيا عشق
بيا بي رحم ترينِ زمانه
ندارم دگر درّ رخشان ز بهر ربودن
همين تن بماندست و خاكستر جان
بگير از من اين و هم آن را
چه باك از نبودن
چه بيم از جفايت
دگر نيست با من شر و شور مستي
چه خواهم ز هستي
همين بس كه او باشد و شاد باشد...
امشب
افزوده غمي چون به غم ديگرم امشب
زنهار مگيريد زكف ساغرم امشب
گويند به تسكين من افسانه و ترسم
بيرون رود انديشه او از سرم امشب
آن به كه طبيبم نكشد رنج مداوا
بهبودي خود نيست دگر باورم امشب
شیطان و انسان
روايت شده است كه ابليس، فرشته ي مقرب درگاه حق را «كبر» و انسان خليفه ي حق را «حرص» نابود ساخت. او از سر «كبر» نافرماني حق پيشه كرد و از «قرابت» به «عداوت» افتاد و اين از سر «حرص» نافرماني حق كرد و از «خلافت» حق به مخالفت با امر او درافتاد. او قدر خود به «كبر» بر باد داد و «شيطان الرجيم» شد و اين قدر خود به «حرص» بر باد داد و در شيطنت شريك شيطان.
به نام دوست
عیسی (ع) بسیار خندیدی. یحیی (ع) بسیار گریستی. یحیی به عیسی گفت که: تو از مکرهای دقیق، قوی ایمن شدی که چنین می خندی. عیسی گفت که: تو از عنایت ها و لطیف های دقیق لطف غریب حق، قوی غافل شدی که چندینی می گریی.
ولیی از اولیاء حق، در این ماجرا حاضر بود. از حق پرسید: از این هر دو، که را مقام، عالی تر است؟
جواب گفت که: «احسنهم بی ظناء» یعنی «انا عند ظن عبدی بی». من آنجا ام که ظن بنده ی من است.
به هر بنده، مرا خیالی است و صورتی است. هر چه او مرا خیال کند، من آنجا باشم. من بنده آن خیالم که حق آنجا باشد. بیزارم از آن حقیقت که حق آنجا نباشد!
خیال ها را ای بندگان من، پاک کنید که جایگاه و مقام من است. اکنون تو خود را می آزما که از گریه و خنده، از صدم و نماز و از خلوت و جمعیت و غیره، تو را کدام نافع تر است و احوال تو به کدام طریق راست تر می شود و ترقیت افزون تر. آن کار را پیش گیر. «استفت قلبک و ان افتاک المفتون». تو را معنی هست در اندرون. فتوای مفتیان بر او عرضه دار تا آنچه او را موافق می آید، آن را گیرد.
فیه ما فیه، مولوی
غروب عشق

غروبي بود و صحرايي غم آلود
به رخسار افق، دردي نهاني
به كوه و دشت، خورشيد جهانتاب
همي پاشيد گردي زعفراني
نصيب ابر مي شد رنگزردي
در آغوش سپهر لاجوردي
درون سينه ي درياي آرام
نمايان بود نقش روي خورشيد
بسان خرمن زر، چهره ي مهر
ميان آب دريا مي درخشيد
كلاغي روي دريا بال مي زد
جواني ني در آن احوال مي زد
زمين در ماتم هجران خورشيد
چو مصروعي دمادم جان به سر بود
تو گويي جان او بر لب رسيده
كه همچون دردمندي محتضر بود
ز بر و بحر و دشت و جنگل و كوه
همه بودند غرق درد و اندوه
زمين گويي به گوش شمس مي گفت
كه: دور از روي تو خاموش و سردم
مرو، اي گرمي جان من از تو
بمان تا روز و شب دورت بگردم
مكن عزم سفر، آرام من باش
تو بخت روشني، بر بام من باش
ادامه مطلب
دانايي است شناخت ديگران شناخت خويشتن دانادلی
زورمندي است فتح ديگران فتح خويش توانايي،
خويش تهي بگذار روان بياسايد، هزاران هزار خيزند و فرود آيند، بازگشت نهايت است.
پديد آيند و ببالند، ريشه مادر است وين آرامش، آرامش سيره ي طبيعت نيست، طبيعت را دگرگوني بر جاودانگي.
دانا باش كاينست بصيرت، نادان مباش كآنست مصيبت،
داناي جاودانگي گشاد رأي است، گشاد رأي دل فراخ، فراخ دل باش با جهان يگانه...
تو بمان و دگران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران، واي به حال دگران
مي روم تا كه به صاحبنظري باز رسم
محرم ما نبود ، ديدة ي كوته نظران
دلِ ، چون آينه ي اهل صفا مي شكنند
كه ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
آنگاه که غرور کسی را له می کنی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
به سوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
نمی دانم؟!
تو می دانی دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده
سراپای وجودم در فراغت آب گردیده
نمی دانم تو می دانی؟
ز هجرت دیدگانم همچو دریایی ز خون گشته
غم و دردم فزون گشته و از تب در میان بسترم چون شمع می سوزم
برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم
و با او ازغم و درد درونم راز می گویم.
نمی دانم تو می دانی که من اکنون درون سینه ی خود سخت می گریم
و حالا در فضای خاطرم پیچیده عطر جانفزای تو
کنون با خاطرات عشق شیرینت چه زیبا عالمی دارم
هنوز آوای تو در گوش جانم سخت می پیچد.
نگاه آشنایت در نگاهم گرم می خندد و ....
و می گرید دل دیوانه ام امشب
دل حسرتکشم با شادی و عیش و طرب بیگانه است امشب
هم اکنون من درون بستر خود با غم هجران هم آغوشم
و از دوری تو چون مرغکی بی آشیان هستم
کنون تنها تو را خواهم
تو دنیای خوش جاوید من هستی
شکوفه غنچه ی امید من هستی
دعا کردن را به من بیاموز
شهری بود به نام «شهر همه جا». یک روز صبح سرد زمستان مردی وارد این شهر شد. وقتی که از قطار پیاده شد متوجه شد ایستگاه آن جا مانند همه ی ایستگاه های قطار مملو از جمعیت بود و مسافران می کوشیدند از میان جمعیت راه خود را باز کنند و به قطار مورد نظرشان برسند. مرد در نهایت شگفتی متوجه شد که همه ی آنها پا برهنه بودند. هیچ کس کفش به پا نداشت. او از ایستگاه بیرون آمد و سوار تاکسی شد. در تاکسی متوجه شد که راننده هم کفش نپوشیده بود.
بنابراین از راننده پرسید:« ببخشید، چرا همه ی مردم این شهر بر خلاف مردم شهرهای دیگر کفش به پا ندارند؟»
راننده گفت:« بله، درست است، چرا ما کفش نمی پوشیم؟ چرا؟»
مرد وقتی که به هتل رسید، دید که مردم آن جا هم پا برهنه هستند.
مدیر، صندوقدار، باربرها، پیشخدمت ها همه پا برهنه بودند. از یکی از آنها پرسید:« می بینم که شما کفش به پا ندارید. آیا چیزی درباره ی کفش نمی دانید؟»
پیشخدمت گفت:« چرا، ما کفش را می شناسیم.»
- پس چرا کفش نمی پوشید؟
- بله، درست است. چرا کفش نمی پوشیم؟
بعد از مدتی مرد مسافر از هتل بیرون آمد و در خیابانهای شهر به قدم زدن پرداخت. هر کس را که می دید پا برهنه بود. به یکی از آنها گفت:« آیا نمی دانید که کفش، پا را در برابر سرما محافظت می کند؟»
مرد گفت:« البته که می دانم. آیا آن ساختمان را می بینی؟ آن ساختمان یک کارخانه ی تولید کفش است. ما از داشتن آن به خود می بالیم و هر یکشنبه آنجا جمع می شویم تا به سخنان مدیر کارخانه درباره ی فواید کفش گوش دهیم.»
- پس چرا کفش نمی پوشید؟
- آه درست است، چرا کفش نمی پوشیم؟
بله، مانند اهالی آن شهر همه ی ما به دعا اعتقاد داریم. همه ی ما ایمان داریم که دعا می تواند بسیاری از خواسته های ما را تحقق بخشد. می دانیم که دعا می تواند معجزه بیافریند، ما را تغییر دهد، زندگیمان را متحول کند و ما را احیا کند. چرا؟ سوال همین جاست. چرا دعا نمی کنیم؟
روز و شب
کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد
روز و شب را دور از نگاه دیگران بهم پیوند می زنم
لحظه ها را باثانیه ها جمع می کنم
انتظار تو را با امید کنار یکدیگر قرار می هم
خیانت را از عشق کم می کنم
نگاهم را از نگاه دیگران می دوزدم
که نگویند چشمانش هنوز انتظار می کشد
اشک هایم را با بغض گلویم حبس می کنم
درخت انتظارم دیگر خشک می شود
اما من هنوز او را به چشم نهال پر شکوفه می بینم
کوچه دلتنگ هایم هر روز سوت و کور می شود
ما در دل من غوغای عشق تو برپاست
ومن هر لحظه تابلوی از نگاه تو در سینه ام به تصویر می کشم
نامه های که با قلم تقدیر نوشته شده است را هر می خوانم
ولی من هنوز به آمدن تو،دور از نگاه دیگران انتظار می کشم
آیئنه شکسته قلبم را هر روز با امید آمدن تو جلا می دهم
و در آخر به امید آمدن تو زنده ام ای مهربانتر از... هرکس
